تبليغاتX
خارپشت
کاش یک "خار بال پشت" بود
دیوانه و دیوانگی را دوست دارم.
گرد شمع آرزو، دیوانه وار گردیدن،
روح این پروانگی را دوست دارم.

بندگی ماند و یا آزادگی ؟
من نمی دانم ولی،
بوسه بر دست جوان سادگی را دوست دارم.

راستی چند پرسش :
چرا در پیش چشم مردمان،
دیوانگی، پروانگی و سادگی بیجاست ؟
هیچ کس داند چرا تک بوته مردانگی تنهاست ؟
هیچ کس آخر نمی داند،
چرا این کومه بیچارگی اینجاست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 20:39  توسط خارپشت  | 

نتوانستم که این شعر را ننویسم، نمی دانم چرا :

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم.
باز می لرزد، دلم ، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست !
و آبرویم را نریزی ، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است.

م.امید

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 14:59  توسط خارپشت